لسان الملك سپهر
1888
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
نهاد تا صفيّه قدم برنهاده سوار شود ، صفيّه ادب كرد و زانوى خود را بر ران پيغمبر برنهاد و برنشست ، آن حضرت با جامه او را پوشيده داشت و با رداى مبارك بر پشت شترش ببست و خود بر پيش روى سوار شد و چون شش ميل راه طىّ مسافت كردند در منزل ثبار « 1 » خواست با او زفاف كند صفيه رضا نداد ، پيغمبر برنجيد و در منزل صهبا با امّ سليم مادر انس فرمود ساختگى صفيّه كن كه با او زفاف خواهم كرد و او هنوز هفده ( 17 ) سال تمام نكرده بود و نيك زيبا رخسار بود . بالجمله امّ سليم او را خوشبوى كرد و بياموخت كه از رسول خداى سر برنتابد پس در آن منزل زفاف كرد ، و آن شب ابو ايوب انصارى سلاح جنگ بر خود راست كرد و در گرد خيمهء پيغمبر به حراست بود ، بامداد كه پيغمبر از خانه برآمد بانگ سلاح ابو ايوب بشنيد . فرمود : كيستى ؟ گفت : منم ابو ايوب ، زنى جوان است و پدر و شوهر او را مقتول ساختهايد ، بيم كردم كه مبادا ناشايستى از او پديد آيد . فرمود : الّلهمّ احفظ أبا أيوب كما حفظ نبيّك . بالجمله امّ سليم گويد : صبحگاه صفيه را به يك سوى لشكرگاه بردم و پرده بركشيدم تا غسل كند و گفتم : پيغمبر را با خود چگونه يافتى ؟ گفت : امشب تا صباح با من سخن كرد و فرمود : چرا در منزل پيش به زفاف رضا ندادى ؟ عرض كردم : جهودان نزديك بودند بيم كرديم كه تو را آسيبى زنند ، پيغمبر را اين سخن خوش آمد . بالجمله رسول خداى در صباح زفاف قروت و روغن و خرما و سويق طلب فرمود و چنگالى « 2 » كرده وليمه بداد ، و صفيه خرما در آب گذاشته صبحگاه از آن نبيذ مردم را بداد . و بعد از ورود به مدينه رسول خداى ، صفيه را در خانهء حارثة بن النّعمان فرود آورد و زنان انصار چون وصف جمال او را شنيده بودند به ديدار او شتافتند و عايشه با چادرى و نقابى به ناشناخت خود را به ميان زنان انداخت ، پيغمبر او را بشناخت و چون بيرون مىشد از قفا چادر او را بكشيد و گفت : اى شقيراء ! صفيه را چون يافتى ؟ گفت : يهوديه را در ميان يهوديان ديدم . فرمود : مگوى
--> ( 1 ) . ثبار : موضعى در شش ميلى خيبر ( س ) ( 2 ) . چنگال : نان گرمى را گويند كه با روغن و شيرينى در يكديگر ماليده باشند . و آن را چنگالى نيز گويند .